کد خبر: 3157

تاریخ بروزرسانی : 1396/06/28

سرفصل های درس فلسفه غرب

Rating: 5.0. From 1 vote.
Please wait...
کانال تلگرام آزمون دکتری

نام بسته : فلسفه غرب 

———————————————————————-

فهرست

فصل اول: دکارت-لایب نیتسپ – اسپینوزا

فصل دوم:کانت

فصل سوم: هگل

فصل چهارم: سارتر- هایدگر

منابع و مآخذ

بخش هایی از بسته درسی فلسفه غرب

فصل اول: دکارت، لایب نیتس و اسبینوزا

دکارت

در طول تاريخ فلسفه غرب، فيلسوفان بسياري ظهور كرده‏ اند و انديشه ‏هاي فلسفي گوناگوني به جا گذارده‏ اند. در ميان اين انديشه ‏هاي فلسفي، اختلاف و تعارض كم نيست؛ در يك سو، فيلسوفي را مى‏بينيم كه به مطلبي قايل است و به شدت از آن دفاع مى‏كند، و در سوي ديگر، فيلسوفي ديگر را كه دقيقا همان مطلب را انكار مى‏كند و به شدت آن را رد مى ‏نمايد. اگر چنين مباحثي در زمره امور اعتباري و بسته به ذوق و احساس مى‏بودند چندان جاي تعجب نداشت و وجود اختلاف و تعارض امري طبيعي و عادي مى‏نمود، ولي اگر بپذيريم كه قوام هر انديشه فلسفي به عقل است.  و اصولاً فلسفه ‏ورزي را همان عقل‏ورزي بدانيم، در اين صورت، با اين مسئله پيچيده مواجه خواهيم شد كه آيا مى‏ توان همه آنچه را امروزه تحت عنوان «انديشه‏ هاي فلسفي» شناخته مى‏شود، مطالب عقلي دانست، يا آنكه بايد اين انديشه‏ ها را آميخته ‏اي از عقل و ناعقل شمرد؟ به تعبير ديگر، با توجه به اختلاف‏ هاي عميقي كه در انديشه ‏هاي فلسفي وجود دارند، در انديشه فيلسوفان غربي، عقل از چه جايگاهي برخوردار است؟ به ديگر سخن، ميزان عقلانيت در اين فلسفه‏ ها چقدر است؟ با توجه به اينكه بسياري بر اين باورند كه دكارت نقطه عطفي در سير تاريخ فلسفه غرب محسوب مى‏شود، به گونه‏ اي كه فلسفه‏ هاي پس از او با عنوان «فلسفه جديد» از فلسفه‏ هاي پيش از او متمايز مى‏گردند.

مفهوم‏ شناسي «عقلانيت»

براي آنكه در ادامه از هر گونه مغلطه، اشتباه و سوء تفاهم بر كنار بمانيم، لازم است پيش از ورود به بحث، مراد خود را از «عقلانيت» به خوبي بيان كنيم. امروزه اصطلاح «rationality» در متون علمي و تخصصي زياد به كار مى‏رود و مترجمان براي اين اصطلاح، معادل‏هايي همچون عُقلايي، خردمندي، خردپسندي، خردگرايي، تعقّل، معقوليت، ارجحيت عقل، عقلْ بنيادي، خردپذيري، خردمندگي، و همچنين عقلانيت به كار مى‏برند و البته جاافتاده‏ ترين معادل همان واژه «عقلانيت» است. با جست‏وجو در ميان متون گوناگون، مى‏توان دستِ كم هفت معنا براي اين اصطلاح به دست آورد:

الف. عقلانى‏كردن: اين مفهوم در جامعه‏شناسي جديد توسط ماكس وبر رونق يافت. وي آن راهنگام تشريح سازمان‏هاي اداري به كار مى‏برد. او ملاحظه مى‏كرد كه كاربرد شيوه عقلاني همواره در جهت هدف‏هاي عقلاني نيست (مانند كشتن ميليون‏ها نفر توسط نازى‏ها)، و يا آنكه بازعقلانى‏ كردن شيوه عمل همواره در جهت هدف‏هاي مادي صورت نمى‏پذيرد (مانند تنظيم سازمان دروني كليسا بر حسب شيوه‏ هاي عقلاني)؛ اما در جامعه ‏شناسي، اين مفهوم به معناي كاربرد معيارهاي منطقي، عيني و غيرشخصي در تنظيم روابط در داخل سازمان‏هاي جديد است. همچنين عقلاني كردن در نظام توليد زنجيره‏اي و يا توزيع كالاها در جهت ارتقاي كارايي به كار مى ‏آيد. به طور خلاصه، مى‏توان گفت: مفهومِ «rationality» در علوم اجتماعي، از ماده «ratio» به معناي «عقلِ محاسبه‏گر» اشتقاق يافته است و انسان عقلاني براي رسيدن به مقصودي در يك محيط تعريف شده با كمترين هزينه، بيشترين نتيجه را به دست مى‏آورد. اين معنا از عقلانيت بيشتر ناظر به روشي براي تعامل اجتماعي است.

ب. توجيه: اصطلاح «عقلانيت» در حوزه معرفت‏شناسي نيز كاربردهاي گوناگوني دارد كه طبق يكي از اين كاربردها، مراد از «عقلانيت» همان «توجيه» است و اين دو اصطلاح به صورت مترادف به كار مى‏روند. براي مثال، وقتي گفته مى‏شود «معيارِ عقلانيتِ باورِ به سرخ بودنِ گلِ روي ميز چيست؟» منظور اين است كه چه توجيهي براي اين باور وجود دارد؟

ج. عقلانيت ارسطويي: باز در معرفت‏شناسي و طبق كاربرد ديگر، «عقلانيت» به معناي «نُطق»است. اين كاربرد، كه ريشه در تلقّي ارسطو از انسان به منزله «حيوان ناطق» دارد، به اين معناست كه چه باورهايي براي انسان به منزله حيوان ناطق، عقلاني هستند؟

د. كاركرد مناسب: در كاربرد ديگري كه در معرفت‏شناسي به چشم مى‏ خورد، «عقلانيت» به معناي شيوه‏اي است كه انسان عاقلي كه حسب فرضْ قواي عقلاني او به درستي كار مى‏كنند، از آن طريق باورهايي به دست مى ‏آورد. تفاوت معناي چهارم با معناي سوم، در اين است كه در معناي سوم همواره اين احتمال وجود دارد كه انساني كه به منزله حيوان ناطق است، در مواردي به دليل عدم استفاده درست از قوّه عاقله خود، به باور نادرستي رهنمون گردد، در حالي كه در معناي چهارم، درستي استفاده از قوّه عاقله مفروض گرفته شده است.

ه . ابلاغات عقلي: معناي پنجم عقلانيت هم به قلمرو معرفت ‏شناسي مربوط مى‏گردد. اين معنا،كه با معناي سوم قرابت دارد، وصف قضيه است و عقلانيت يك قضيه به اين است كه در زمره احكام عقلي قرار گيرد؛ همان احكامي كه عقل آنها را اظهار مى ‏دارد. اين دسته از احكام يا بديهي اوليه هستند يا نتيجه بديهي احكام بديهي مذكور هستند.

و. ابزاري ـ غايي: «عقلانيت» در معناي ششم، به اين مفهوم است كه انسان اهداف ويژه‏اي درنظر داشته باشد و كارهاي خود را متناسب با آن اهداف انجام دهد. در واقع، اين معناي عقلانيت به عنوان وصفي براي كارها و رفتار انسان به كار مى‏ رود و ارتباط آن با مباحث معرفت‏ شناسي تنها بر اين اساس قابل توجيه خواهد بود كه باور كردن به گزاره نيز خودْ نوعي كار است.

ز. معقول بودن: «عقلانيت» علاوه بر شش معناي پيش‏گفته، معناي هفتمي نيز دارد كه در اين نوشتار مورد نظر است. طبق اين معنا، مراد از «عقلانيت» معقول بودن و استفاده از عقل در يك نظام فكري يا مكتب فلسفي است و منظور از اين پرسش كه اين ديدگاه فلسفي تا چه حد معقول است، اين است كه در آن ديدگاه فلسفي تا چه ميزان به عقل بها داده شده و در محتواي آن تا چه حد عقل به كار رفته است؟

ملاك عقلانيت

براي تشخيص ميزان عقلانيتِ يك نظام فلسفي، لازم است مفهوم «عقلانيت» را بر محتواي آن نظام تطبيق كنيم تا دريابيم كه محتواي مذكور تا چه حد با اين مفهوم هماهنگ است. براي اين كار، بهترين راه آن است كه ابتدا ملاكي براي عقلانيت به دست دهيم و طبق اين ملاك، درباره آن نظام فلسفي داوري كنيم. ملاك مورد نظر ما در اينجا آن است كه نخست محتواي نظام فلسفي را به دو قلمرو «معرفت‏شناسي» (و به تعبير دقيق‏تر، قوّه شناسايي يا منابع معرفت) و «هستى‏ شناسي» (و به تعبير دقيق‏تر، متعلّق شناسايي يا اعيان موجودات) تقسيم مى‏كنيم، سپس بررسي مى‏ نماييم كه آيا نظام مذكور در زمينه معرفت‏شناسي براي مفاهيم عقلي اعتباري قايل است؟ و اگر اعتبار چنين مفاهيمي را پذيرفته، تا چه حد براي ادراك عقلي اهميت و اعتبار قايل است؟ در قلمرو هستى‏ شناسي نيز به اين مسئله مى‏ پردازيم كه آيا نظام مذكور اصولاً چيزي به عنوان موجود عقلي و مجرّد مى‏پذيرد يا نه؟ و در صورتي كه به چنين موجوداتي قايل است، در نظام هستى‏ شناختي خود، چه جايگاهي براي آنها در نظر گرفته است؟ همچنين در اين تحقيق، به عنوان يك اصل، زماني ادراك عقلي معنا مى‏يابد كه بر اساس چنين ادراكي، اشياي معقولي وجود داشته باشند. به عبارت ديگر، معنا ندارد كه در يك نظام فلسفي، ادراكي عقلي و معتبر شناخته شود، ولي به وجود هيچ امر معقولي اذعان نشود.

حال مطالب اين نوشتار را در سه محور بيان خواهيم كرد: ابتدا گزارش ديدگاه دكارت، سپس تحليل ديدگاه وي و در ادامه، بررسي ديدگاه دكارت از نظر ميزان عقلانيّتِ آن. پيش از ورود به بحث، لازم است خاطر نشان سازيم كه دكارت ـ همان‏گونه كه خودش و بسياري از نويسندگان اذعان كرده‏اند  در انديشه فلسفي خود، در پي «نظام‏سازي» بر آمده و درصدد بوده استتا انديشه‏ هاي خود را در قالب يك نظام فلسفي بر باورهاي قطعي و ترديد ناپذير مبتني سازد. از اين روست كه در اين نوشتار، هم در باب معرفت‏ شناسي و هم در زمينه هستى‏ شناسي از نظام دكارتي سخن به ميان آمده است.

گزارش نظامِ فلسفي دكارت

اگرچه در طول تاريخ فلسفه مطالب مربوط به معرفت‏شناسي ارتباط تنگاتنگي با هستى‏ شناسي داشته و در ضمن مطالب مربوط به هستى‏ شناسي مطرح مى‏شده است، ولي ما با توجه به اينكه در فلسفه جديد، مباحث معرفت‏شناسي تا حدّي از استقلال برخوردار گرديده و در كنار مباحث هستى‏ شناسي، فلسفه اخلاق و مانند آن مطرح مى‏ شوند، اين دو قلمرو را از يكديگر متمايز مى‏كنيم. از اين‏رو، بجاست در گزارش ديدگاه دكارت نيز از اين تفكيك پيروي كنيم.

  1. نظام معرفت‏ شناختي

براي گزارش نظام معرفت‏شناختي دكارت، با تمركز بر كتاب تأمّلات تلاش خواهيم كرد اصول ديدگاه او را به روش تحليلي تقرير كنيم. كتاب تأمّلات مشتمل بر شش تأمّل است كه از «شك فراگير» آغاز مى‏شود و به «تأسيس نظام معرفت‏شناختي و هستى‏ شناختي» ختم مى‏ گردد. دكارت در تأمّل نخست، ابتدا مجموعه گزاره‏ها را به سه دسته تقسيم مى‏كند: بديهي البطلان، قطعي و ترديد ناپذير، و ترديدپذير. به نظر او، همان‏گونه كه بايد از باور گزاره‏هاي بديهي البطلان اجتناب كرد، لازم است از گزاره‏ هايي كه كاملاً قطعي و ترديدناپذير نيستند، نيز اجتناب كرد. از اين‏رو، كمترين احتمال شك كافي است تا از اين‏گونه باورها دست بكشيم. اين سخن نقطه آغاز تأمّل اول است. در ادامه، او تلاش كرده است تا اين «كمترين احتمال شك» را در همه باورهاي خود نشان دهد. خوب است بدانيم كه اساس انديشه دكارت را «مبناگروي» شكل مى‏ دهد؛ زيرا مى‏ گويد: با توجه به اينكه ترديد و ردّ باورهاي پايه موجب تخريب بقيه بنا مى‏شود،به سراغ پايه‏اى‏ترين باورها مى‏رويم. او بحث خود را از باور به اين گزاره كه «همه ادراكات من، خواه حسّي و خواه عقلي، معتبرند» آغاز مى‏كند و به تدريج، به نقيض آن مى‏رسد.

و اينك توضيح اين سير فكري: به نظر وي، يكي از پايه‏اى‏ترين باورها باور به اعتبار ادراك حسّي است؛ زيرا قطعى‏ ترين و صحيح‏ترين باورها باورهايي هستند كه از طريق حس به دست آورده‏ايم. بنابراين، يكي از گزاره‏ هاي پايه در نظر دكارت اين گزاره است كه «ادراك حسّي معتبر است.» مراد دكارت از «اعتبار»، صحّت و قطعيت است. مراد از صحّت همان «صدق» است و منظور از صدق مطابقت با واقع. اين نكته از مثالي كه او مطرح كرده است به خوبي استفاده مى‏شود. البته نبايد از نظر دور داشت كه او اين گزاره را با قيد كلّيت، در نظر مى‏گيرد كه عبارت است از: «همه ادراكات حسّي معتبرند.» او براي ردّ اين گزاره كلي، بر اساس اينكه نقيض موجبه كليه سالبه جزئيه است، به اين گزاره متوسّل مى‏شود:

(1) «گاهي ادارك حسّي معتبر نيست.»

دليل اعتبار اين موجبه جزئيه چيست؟ به عبارت ديگر، بر چه اساسي اين گزاره داراي صحّت و قطعيت است؟ پاسخ دكارت اين است كه گاهي دريافته ‏ام كه همين حواس مرا فريب داده‏اند. براي مثال، چوب راستي را كه در آب فرو رفته است، شكسته مى‏ بينم، اما وقتي آن را از آب خارج مى‏ كنم، راست مى‏بينم. همچنين وقتي آن را با دست خود لمس مى‏ كنم اثري از شكستگي در آن احساس نمى‏ كنم. بنابراين، يا بايد گزارش شكسته بودن چوب نادرست باشد يا گزارش راست بودن آن، و در هر حال، خطايي در ادراك حسّي من رخ داده است. حال با توجه به اينكه «چنين نيست كه ادراك حسّي همواره معتبر باشد» و از سوي ديگر، ما وسيله‏ اي در اختيار نداريم تا به درستي نشان دهيم كه ادارك حسّي در چه مواردي معتبر است و در چه مواردي نامعتبر، پس در مواجهه با هر مورد از ادراك حسّي، همواره اين احتمال وجود دارد كه ادارك مذكور نامعتبر باشد. بنابراين، نمى‏ توان به ادراك حسّي اعتماد كرد. از اين‏رو، هر گونه ادراكي نيز كه مبتني بر ادراك حسّي باشد، اعتبار خود را از دست خواهد داد.

در ادامه، دكارت در مقام تضعيف اشكال برمى‏ آيد و نشان مى‏دهد كه ادراك حسّي دست‏كم در برخي موارد، معتبر است. از اين‏رو، مى ‏توان در برخي موارد، بدان اعتماد كرد. توضيح آنكه بايد توجه داشت كه سالبه جزئيه موجب مى‏ گردد تا كلّيت قضيه موجبه كليه مخدوش گردد، نه آنكه آن را تبديل به سالبه كلّيه سازد مبني بر اينكه «هيچ ادراك حسّي معتبر نيست.» پس تا اينجا دو گزاره داريم: «گاهي ادارك حسّي معتبر نيست» و «گاهي ادراك حسّي معتبر است.» دليل ما بر صحّت گزاره دوم، اين است كه گاهي برخي ادارك‏هاي حسّي چنان روشن هستند كه جاي ترديدي در آنها باقي نمى ‏ماند. براي مثال، وقتي سيبي در دست خود دارم، هم سيب را با چشمان خود مى‏ بينم و هم لامسه من گزارش چشم را تأييد مى‏ كند و هم مى‏ توانم بوي سيب را احساس كنم. بنابراين، دليلي وجود ندارد كه در ادراك حسّي خود، نسبت به سيب ترديد كنم. از اين‏رو، هر گونه باوري كه مبتني بر اين قسم از ادراكات حسّي باشد نيز معتبر خواهد بود. ولي گويي دكارت با خود عهد كرده است اعتبار هر گونه ادراك حسّي را از ميان ببرد. از اين‏رو، شبهه ديگري را پيش مى‏ كشد تا به اين نتيجه برسد:

(2) «هيچ ادراك حسّي معتبر نيست.»

دكارت براي اين كار، به پديده «خواب» متوسّل مى‏ شود. بسيار اتفاق افتاده است كه هنگام خواب، خود را در باغ ميوه ديده‏ ام و اتفاقا از يك درخت، سيبي چيده و آن سيب را چنان در دست گرفته‏ ام كه هم با چشمان خود ديده ‏ام و هم لامسه من آنچه را ديده ‏ام تأييد كرده و حتي در مواردي بوي آن را نيز استشمام كرده ‏ام، ولي به ناگاه، با بانگ خروسي از خواب برخاسته ‏ام و هر چه را ديده بودم چيزي جز يك رواي شيرين نيافته‏ ام. به عبارت ديگر، به رغم آنكه همه حواسّ من تأييد مى‏ كردند كه «من سيبي در دست دارم»، ولي هويدا گشت كه من در خواب بوده‏ ام و در واقع، «من سيبي در دست نداشته‏ ام.» از اين‏رو، نمى ‏توان به صرف هماهنگي حواس، نتيجه گرفت كه ادراك حسّي معتبر است. شايد در اينجا به نظر برسد كه براي اعتماد به ادراك حسّي، همچنان راه باز است؛ زيرا مى‏توان اين قيد را افزود كه ادراك حسّي در صورت هماهنگي حواسّ، معتبر است، مگر آنكه مشخص گردد در خواب بوده‏ام. بنابراين، همچنان مى ‏توان مدعي شد كه «گاهي ادراك حسّي معتبر است» و در اين‏گونه موارد، باورهايي را كه مبتني بر اين دسته از ادراكات حسّي هستند، معتبر بدانيم. ولي دكارت پاسخ مى‏ دهد كه در اين زمينه، مشكلي كوچك ولي پر اهميت وجود دارد: از كجا بدانم كه چه زماني در خواب هستم و چه زمان در خواب نيستم؟ حتي از كجا معلوم كه اكنون در خواب نباشم و روزگاري سر از خواب بردارم و دريابم كه هر چه ادراك معتبر مى‏ پنداشتم يكسره پندار نادرست بوده است؟ زيرا هيچ معياري براي بازشناسي حالت خواب از حالت بيداري در دست نداريم. بنابراين، درباره هر مصداقِ ادراكات حسّي، همواره اين احتمال وجود دارد كه من در خواب بوده‏ ام و آنچه را ادارك حسّي مى‏ پنداشته‏ ام با واقع مطابق نبوده است.

در ادامه، دكارت تلاش مى‏ كند به دفاع از معرفت بپردازد و شبهه «خواب» را كمي به عقب براند. او براي اين كار، ضمن پذيرفتن اين احتمال كه ممكن است كه ما همگي در حالت خواب باشيم و روزي از خواب برخيزيم، معتقد است: حتي احتمال در خواب بودن هم دليلي نمى‏ شود كه دست از اين باور برداريم كه «برخي از ادراك‏هاي حسّي ما معتبرند»؛ زيرا همچنان برخي از باورها وجود دارند كه ميان خواب و بيداري مشتركند و شبهه «خواب» نمى‏ تواند در اعتبار آنها خللي ايجاد كند. اما كدام باورها هستند كه ميان خواب و بيداري مشتركند؟ دكارت براي پاسخ به اين پرسش، معتقد است:

 

ویژه داوطلبان آزمون دکتری
Rating: 5.0. From 1 vote.
Please wait...
ارسال دیدگاه